د_ن : چقدر این نوشته علی شریعتی رو دوست دارم...از این دنیا متنفرم!!! د_ن :یا زیادی حساسم یا زیادی ناامید...ولی حوصله الکی خندیدن،گریه کردن،فکر کردن،دلخوش بودن های بی خودی ........ در کل حوصله زندگی کردن،نفس کشیدن و ندارم! ای کاش همون برگی بودم که با بهاری جوانه میزند شاد و پر از امید! در تابستان با گرمی خورشید میرقصد با نوازشی دلچسب! به پاییز با تلنگری خودش رو به دست باد میسپارد ، آزاد و رها...! و زمستان...برای برگ زمستانی وجود نداره ! ...خوش به حال برگ که سوز و سرمای زمستان و هرگز خس نمی کند!!!!
اون روزا همش منتظر بودم یکی بگه نرفته هنوز!زنده هستش!نفس میکشه! وقتی میذاشتنش توی قبر منتظر بودم تکون بخوره !وقتی خاک میریختن توی دلم میگفتم زود باش ، خواهش میکنم بلند شو!!! ولی هرگز بلند نشد! هرگز تکون نخورد! هرگز نفس نکشید!!! دیشب 9:30 با قصه دل و اشک چشم خوابیدم!چندین بار بیدار شدم و دوباره خوابیدم! تا اینکه خسته شدم...بر عکس همیشه که گوشیم بالای سرم بود و همدم تنهایی و سکوت شب...دیگه نبود!!! ساعت و به زور پیدا کردمش!امیدوار بودم اون عقربه نفرت انگیز لااقل 5 و نشون بده! ولی...هنوز 11:30 بودش!!! گاهی که اتفاقهای روز یادم میرفت!فکرکه میکردم به خودم میگفتم چیزی نشده درست میشه! ولی بعد که یادم می اومد میدیدم نه!!! دیگه تموم شدش... مثل رفتن بابا...باورت بشه!
هر لحظه که به یادتم به این فکر میکنم که حالا داری چی کار میکنی؟ شرکتی ؟ شاید هم تازه بعد از بازار، مغازه رسیدی! غذا چی خوردی؟کاواک 1 یا 2؟!!!! راستی صد دانه یاقوتی که بهم دادی رو دارمش هنوز...مثل پرتقالت!
جایی که محکوم شدیم به باری کردن...بازی که کارگزدانش تویی و ما عروسکهای خیمه شب بازیش!
دیگه بسه!به خدایی خودت...نمیتونم دیگه!
از همین امروز منی دیگه وجود نداره!
تنها جسمی هست که چندی روی خاکه و چندی بعد به زیر خاک خواهد رفت...
تنها برای زندگی نکردن زندگی میکنم!!!
دیگه به خاطر رفتنم برای کسی دلم نمیسوزه ! خواهش میکنم...با خودت ببر!
(برای این پست نمیخوام نظر بذارین، نمیخوام نصیحت کنید! نمیخوام واسم امیدواری بدید!هیچی ازتون نمیخوام...چون هیچ کدوم جای الان من نیستید! هیچ کدوم از دلم و حالم خبر ندارید! فقط برای رفتنم دعا کنین...فقط همین!به زودیِ زود!)