تبليغاتX
شاپرک دل
 

شاپرک دل

 
 

 
 
sepide
sepide

دلم همچون شاپرکی ست رنگارنگ که به دنبال گلی ست از برای خود!

 







پیوند ها

سهند *سعید*

باب العلم *علی*

یک نگاه یک لبخند *سودابه*

فصلی میان اردیبهشت

وزارت شعر *حسین*

نجوای باران

زیر سایه ی خدا * یه بنده خدا*

بانوی انتظار

نوشته های لیمویی *شاپرک*

×عنوان× * حنا خانوم*

و خدایی که در این نزدیکی ست...

مهرگان *سعید مطوری*

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

شاپرک پنجاه و هشتم/به کجا چنین شتابان؟

شاپرک پنجاه و هفتم/ دنیا را نگه دارید...

شاپرک پنجاه وششم/پاییز زندگیم!

شاپرک پنجاه و پنجم/من مُردم!

شاپرک پنجاه و چهارم/شاید!

شاپرک پنجاه و سوم/تولد یه سالگی!

شاپرک پنجاه و دوم/می خوام برم

شاپرک پنجاه ویک/بسه دیگه!

شاپرک پنجاهم/خوبی...فریدون مشیری

شاپرک چهل و نهم/روز 9 رمضان

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
منبع کدهای وبلاگ



شاپرک دل

لوگوی مرادروبتان قراردهید



 
 

شاپرک پنجاه و هشتم/به کجا چنین شتابان؟


امروز هم یه جمعه بود مثل قبلی ها و شاید هم مثل بعدی ها!!!با دلتنگی های کم و زیادش!

کلاس داشتم ولی حوصلشو نه! حوصله خونه رو هم نداشتم! برای همین بود که 8:20 زدم بیرون و کلی راه و پیاده و بیشتر از کلی رو هم با اتوبوس رفتم تا به دانشگاه کذایی رسیدم. گفتم برم توی کتابخونه بشینم تا 1 ساعت بگذره و دوباره برگردم خونه...ولی حوصله کتابخونه رو هم نداشتم! دوباره زدم بیرون و توی راه استاد جلوم سبز شد و ای کاش نمیدیدمش حالا حرصش میگیره از اینکه چرا کلاسش نرفتم ...به درک!

رفتم پارک نزدیک دانشگاه همه صندلی ها خیس بودن ! خواستم یکیشو کمی تمیز کنم تا بتونم بشینم...یه مرد که چند صندلی اون طرف تر نشسته بود با صدایی نه چندان آروم گفت:خانوم این خشکه! نگاه که کردم دیدم صندلی جایی هست که شاخه های رو به موت یه درخت براش سپری شدن از اشکهای آسمون!رفتم نشستم ...هوا سرد بود و منم سرماخورده...دوباره راه دانشگاه و کتابخونه رو در پیش گرفتم! یه جای خلوت پیدا کردم روی یکی از صندلی هاش نشستم و گوشی که خاموش بود روشنش کردم و رادیو رو تنظیم و هدفون به گوشم-شبکه جوان و هفت تایی ها و فرزاد حسنی و خنده هایی شاید از سر دلخوشی- چند تا پیام کوتاه اومدش  گذرا خوندم ...دیگه شاید میخوام که مهم نباشه!

یه ساعت گذشت ...م.قع برگشت آرزو میکردم که هیچ کدوم از دوستهام منو نبینه تا یه وقت کنه ای نشه که با هم برگردیم که خوشبختانه همینطور هم شد...میخواستم تنها باشم

گاهی که سرم گیج میرفت وای میسادم  تا نخورم زمین  وبرای بقیه دردسر نشم!

رسیدم خونه و لقمه ای برداشتم تا هم قضای صبحونه نخورده باشه و هم جای خالی نهارو پر کنه! و بعد خوابیدم ....

ای کاش زندگی هم مثل فیلمی بود که هر وقت دوست داشتی میتونستی بزنی عقب و اون راه نرفته و کار نکرده  رو امتحانش کنی! میتونستی هر وقت خواستی روش بزنی تا بره جلو! و هر وقت خواستی خاموشش کنی تا حتی برای لحظه ای هم که شده آروم بگیری!!!



د-ن:


    « به کجا چنین شتابان؟»
     گون از نسیم پرسید
    « دل من گرفته زاین جا
    هوس سفر نداری
     زغبار این بیابان؟»
    « همه آرزویم اما
     چه کنم که بسته پایم.»
    « به کجا چنین شتابان؟ »
    « به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »
    « سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
     چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
     به شکوفه ها، به باران،
     برسان سلام ما را»


*ای کاش میتونستم نسیمی باشم که از این برزخ کبود به تندی بگذرم!!!



جمعه بیست و نهم آبان 1388 |

 

شاپرک پنجاه و هفتم/ دنیا را نگه دارید...

 



می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند!

ستایش کردم ، گفتند خرافات است!

عاشق شدم ، گفتند دروغ است!

گریستم ، گفتند بهانه است!

خندیدم...

گفتند دیوانه است!!!

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم!

 

(دکتر علی شریعتی)





د_ن : چقدر این نوشته علی شریعتی رو دوست دارم...از این دنیا متنفرم!!!
د_ن :یا زیادی حساسم یا زیادی ناامید...ولی حوصله الکی خندیدن،گریه کردن،فکر کردن،دلخوش بودن های بی خودی ........ در کل حوصله زندگی کردن،نفس کشیدن و ندارم!
ای کاش همون برگی بودم که با بهاری جوانه میزند شاد و پر از امید!
در تابستان با گرمی خورشید میرقصد با نوازشی دلچسب!
به پاییز  با تلنگری خودش رو  به دست باد میسپارد ، آزاد و رها...!
و زمستان...برای برگ زمستانی وجود نداره ! ...خوش به حال برگ که سوز و سرمای زمستان و هرگز خس نمی کند!!!!

....دنیا رو نگه دارید منم باید پیاده بشم!


 

 

 

جمعه پانزدهم آبان 1388 |

 

شاپرک پنجاه وششم/پاییز زندگیم!




حس و حال روزایی رو دارم که بابا تنهام گذاشت!

اون روزا همش منتظر بودم یکی بگه نرفته هنوز!زنده هستش!نفس میکشه!
وقتی میذاشتنش توی قبر منتظر بودم تکون بخوره !وقتی خاک میریختن توی دلم میگفتم زود باش ، خواهش میکنم بلند شو!!!
ولی هرگز بلند نشد!
هرگز تکون نخورد!
هرگز نفس نکشید!!!
دیشب 9:30 با قصه دل و اشک چشم خوابیدم!چندین بار بیدار شدم و دوباره خوابیدم! تا اینکه خسته شدم...بر عکس همیشه که گوشیم بالای سرم بود و همدم تنهایی و سکوت شب...دیگه نبود!!!
ساعت و به زور پیدا کردمش!امیدوار بودم اون عقربه نفرت انگیز لااقل 5 و نشون بده! ولی...هنوز 11:30 بودش!!!
گاهی که اتفاقهای روز یادم میرفت!فکرکه میکردم به خودم میگفتم چیزی نشده درست میشه! ولی بعد که یادم می اومد میدیدم  نه!!! دیگه تموم شدش...
مثل رفتن بابا...باورت بشه!

هر لحظه که به یادتم به این فکر میکنم که حالا داری چی کار میکنی؟
شرکتی ؟ شاید هم تازه بعد از بازار، مغازه رسیدی!
غذا چی خوردی؟کاواک 1 یا 2؟!!!!                                                                  
راستی صد دانه یاقوتی که بهم دادی رو دارمش هنوز...مثل پرتقالت!

سه شنبه پنجم آبان 1388 |

 

Weblog Themes By babolelm