پرنورتر از هر زمان ....
زیباتر از ستاره ....
آبی تر از آسمان ....
روشن تر از کهکشان ....
عاشق تر از عاشقان ....
پاک است مثل دریا ....
عاشق همچو فرهاد ....
دستان تو بخشنده ....
لب های تو دعاگو ....
دستان پرمهرت را ....
هر دم من می کنم بو ....
آری مویت سپید است ....
عشق تو همچو پیر است ....
پیری که مرشد ماست ....
دانای کل دنیاست ....
قلب من رهروی توست ....
عاشقانه در پی توست ....
ولادت امام علی (ع) و روز پدر مبارک.....
نمی دانم به که لعنت بگویم...
خودم.....یا... باز هم خودم...
من در این باغ فریبنده گل زیبایی بودم که عشق آن را پرپر کرد...
باغ آرزوهای من پر از گل های یاس و نیلوفر بود که رفته رفته پر از خار شد..
خارهایی که کم کم به وجودم نفوذ کردند و صافی وجودم را به کبودی های عمیقی مبدل ساختند...
تنها خود را باید نفرین کنم... نه تو را...
آری روزگار...
گمان می کردم که باغ من همیشه سرسبز است...
گلهای من زیبا می مانند...
گمان می کردم که تو خارها را به من ارمغان دادی و وجودم را پر از زخم کردی...
اما اشتباه بود...
اما کبودی های وجود من با تیمار حق تعالی روز به روز بهبود می یابد..
آه خدای من...
تک تک خارها را با یاد تو از وجودم بیرون آوردم...
خون کثیف کم کم بیرون آمد...
و صافی وجودم دوباره برگشت...
یاد تو ... عشق تو ...
این صافی را تا ابد در وجودم محفوظ می دارد...
مادر من.... چگونه عشق را به من آموختی؟
در این نمایشنامه ی دردناک تو نقش اصلی را ایفا کردی و تمام دردها را به جان خریدی.....
آه.... چه درد طاقت فرسایی....
مادر من.... چگونه آن در تو را کوبید و درد طاقت فرسای
دوری پدرت را طاقت فرساتر کرد.....
دلم می خواست با تبر کینه و نفرت، آن در را تکه تکه
می کردم....
آه... ای پهلوی شکسته....
آه... ای بدن کبود شده....
آه ای روزگار که این کبودی ها را به من ارمغان دادی..
آه ای پدرم که گرمای وجودت دردهای وجودم را تسکین
می دهد...
مرا دریاب............
شهادت مظلومانه ی مادر دو عالم حضرت زهرا تسلیت باد...
کاش می شد رازها را فاش کرد...
کاش می شد در تمام هستی...
عشق را با خدا نجوا کرد...
کاش می شد سردی دنیا را...
در تمام قصه ها حاشا کرد...
کاش می شد خانه ی معشوق را...
با نفس های خدا ویران کرد...
کاش می شد عشق را با یک نگاه...
عاشقانه در خدا پیدا کرد...
کاش می شد لحظه ها را تک تک...
صادقانه با خدا آغاز کرد...
لحظه لحظه نام پراواز تو...
هر نفس جان مرا شاداب کرد...
شاید هم به اندازه ی برف های روزگار سرد باشد........
نیاز به شعله هایی دارم که یخ های قلبم را آب کند و سراسر وجودم را گرما بگیرد....
سردی قلبم به تمام بدنم نفوذ کرده..........
آه....خدای من..... یاد تو باعث گرمایی میشود که یخ های قلبم را آب می کند......
این آب به سراسر بدنم می رسد......
و صافی و روشنی را به من ارمغان می دهد.........


